شهاب اسفندیاری
(دانشجوی دکترای گروه مطالعات فرهنگی دانشگاه ناتینگهام انگلستان)
اگر بخواهیم انديشه شهید سید مرتضی آوینی را مورد بازشناسي قرار دهيم نه با یک تصویر ثابت و همگن و كاملا همسو ، بلکه با مجموعه ای از تصاویر از او مواجه خواهیم بود که محكوم به تاريخيت (Historicity) و همچنين مقام هاي مختلف فکر و ذهن اوست.
نگاهي گذرا به مجموعه آثار آويني نشان مي دهد كه اين تصاوير لزوما در انطباق و هماهنگی کامل با هم نیستند. مرتضی آوینی انساني جستجو گر و حقيقت جويي همواره در حرکت بود و حوزه اندیشه اش نيز ابعاد مختلفی داشت. او نيز چون هر انساني از انديشه هاي ديگران تاثيراتي پذيرفته بود. بدين ترتيب ممکن است در هر دوره ای و در هر مقامی از او تصویری در ذهن دوستان و اطرافیان و منتقدانش شکل گرفته باشد.
آويني سال 57 با آويني سال 68 متفاوت است و اين هر دو با آويني سال 72 تفاوتهايي دارند. جامعه ای که آوینی در آن می زیست نیز در گذر زمان دگرگونی هایی پیدا کرده است. ضمن اين كه هر يك از راويان يا منتقدان آويني نيز طبعا ديدگاهها و نگرشهاي خاص خودشان را دارند و طی این دوران تفاوتهایی کرده اند و لذا تصوير آنها از مثلا آويني سال 68 نيز لزوما تصوير يكساني نيست. نگاه هر یک از این راویان به گذشته متاثر از نگاه امروزی آنها به خود و به آوینی است.
به عبارت دیگر خاطرات انسانها هیچ گاه فارغ از علایق، افکار یا مقاصدی آنها تولید و روایت نمی شوند. در روایت خاطره انسان ناگریز از حذف و گزینش است و در این فرایند عوامل مختلفی نقش ایفا می کنند. از این رو خاطرات را هرگز نمی توان انعکاس کامل حقیقت دانست. ضمن اینکه تقدم و تاخر خاطرات نیز ارتباطی به صدق و کذب یا نقص و کمال آنها ندارد. اینکه برخی با فرض يك روند تكامل طبيعي، به خاطرات و تصاویر شخصي خود از ماههای آخر زندگی شهید آوینی "اصالت" و "برتري" می بخشند همان اندازه معنادار است كه ديگراني بگويند آويني اين اواخر دچار "انحرافاتي" شده بود. لذا بهتر است هرکس برای بیان نظرش درباره آوینی و یا افکار او بیش از تولید و روابت خاطره به ارزیابی و نقد مستدل و منطقی بپردازد و اینگونه خود را نیز در معرض نقد و ارزیابی دیگران قرار دهد.
به نظر من فروکاستن شخصیت آوینی به هر يك از ابعاد فكري و دوره هاي تطور انديشه اش و تلاش جهت منجمد نمودن اين شخصيت و تثبيت آن در شكل و شمايلي مطلوب نظر فرد يا گروه خاصي – صرف نظر از دوري و نزديكي شان به آويني – در حقيقت نوعي رفتن به استقبال مرگ انديشه آويني است. نكته مورد تاكيد من در اين نوشتار اين است كه تنها راه پرهيز از منجمد شدن و مصادره شدن تصویر شهيد آوینی توسط طیف ها و گروههای مختلف ، نقد جدي و مستمر اندیشه و آثار اوست. امری که مخالفان (سابق) و نزديكان او به دلیل اشتراک و توافق نانوشته شان در فرآیند موزه ای نمودن شخصيت او ، به یک اندازه در آن نقش داشته اند. هر دو گروه به نوعی در بت وارگی (Fetishization) شخصیت آوینی دخیل بوده اند. اگر می خواهیم اندیشه شهید آوینی زنده و زایا باقی بماند باید به استقبال نقد همه جانبه آثار او برویم. اگر دغدغه دوستان آويني صرفا این باشد که به زعم خود تصویری "زیباتر" و یا "اصیل تر" از او را تثبيت و قاب بندی نموده و از آن به دقت در قفسه هاي شکیل محافظت کنند طبعا آنها نيز به گونه اي سد را ثمربخشي و تداوم انديشه آويني شده اند.
در اینجا برای اینکه زمینه ها و ضرورت هاي نقد آثار شهید آوینی را بیشتر روشن کنم صرفا چند پرسش در حوزه دیدگاهای سینمایی آن شهید مطرح می کنم. یکی از بحث انگیز ترین آثار شهید آوینی در باره سینما، مقاله او در سمینار بررسی سینمای بعد از انقلاب (سال ۱۳۷۰) است. صرف نظر از فضای آن جلسه و برخورد شگفت و بعضا غیر اخلاقی که در آن جلسه با او شد، یک جمله کلیدی از آن مقاله در اذهان بسياري از سینماگران و منتقدان ایرانی ماندگار شده است. آوینی در آن مقاله مي گويد: "مردم جهان فورد را می ستایند چون به شدت آمریکایی است، کوروساوا را می ستایند چون به شدت ژاپنی است..." و نتیجه می گیرد که برای جهانی شدن باید "به شدت" محلی یا بومی یا ملی بود. بدون اينكه بخواهم لزوما با نتيجه گيري او مخالف باشم در اينجا چند پرسش انتقادی طرح مي كنم صرفا با اين اميد كه روشن شود مسئله مورد بحث آويني به اين سادگي و سر راستي كه او مطرح كرده نيست.
اول اينكه مي توان پرسيد مراد او از "مردم جهان" كدام مردم است؟ مردمي از كدام طبقه اقتصادي و نژاد و دين و جنسيت و سطح تحصيلات و مليت؟ به عنوان مثال آيا سرخپوستان هم فورد را مي ستايند؟ طبعا همه آن گروهها نگاه واحدي به آثار فورد ندارند چه رسد به اينكه نگاه ستايشگري داشته باشند.
ثانيا معیار "به شدت آمریکایی" یا "به شدت ژاپنی" بودن چیست؟ اساسا معیار ملی بودن یک فیلم چیست؟ ملیت سازندگان يا ملیت سرمایه گذار؟ لوکیشن فیلم يا داستان فیلم ؟ محتوای فیلم يا سبک و ژانر فیلم؟ ملیت بازیگران فیلم ؟ نشانه های و نماد های ملی در فیلم ؟ یا .... ضمنا چگونه می توان فهمید که مثلا آیا کوروساوا "ژاپنی تر" است یا اوزو ؟ می دانیم که همین بحث اخیر یکی از پردامنه ترین بحث های نظریه پردازان سینمایی درباره سینمای ژاپن بوده و هست. برخي کوروساوا را بخاطر الگو برداری از سبک کلاسیک هالیوود و اقتباس از متون نمايشي غربی تحت تاثیر غرب می دانند و مثلا اوزو را نمونه اصیل فیلمساز ژاپنی می دانند. اما ژاپني دانستن اوزو مشكلاتي ديگري هم دارد. او در فیلم "خواهران و برادران خانواده تودا" (۱۹۴۱) تا آن اندازه "ژاپنی" است که تلویحا تصویر همدلانه و تاييدگرانه اي از تهاجم نظامی ژاپن به چین و اشغال آن کشور - که با ارتکاب جنایتهای فراوانی همراه بوده است - ارائه می دهد. آیا می توان در اینجا اوزو را بخاطر اینکه "به شدت ژاپنی" است مورد ستایش قرار دهیم ؟
اما درباره جان فورد مسئله دیگری نیز در ارتباط با هویت ملی مطرح است. نکته این است که فورد اساسا از پدر و مادری ایرلندی زاده شده است که در آمریکا اقامت گزیده بودند. حال پرسش اینجا است که آیا فیلمهای فورد باید "به شدت ایرلندی" باشد تا جهانی شوند یا "به شدت آمریکایی" ؟ اگر آمریکایی بودن - یعنی ایرلندی نبودن – نقطه قوت فیلمهای فورد است پس اصالت بخشیدن به هویت ملی و آنرا پیش شرط جهانی شدن فیلمساز دانستن چه معنایی می تواند داشته باشد؟ آیا اگر یک ایرانی مقیم آمریکا فیلمی "به شدت آمریکایی" بسازد ، او و فیلمش به همان اندازه برای ما (براي آويني) قابل تحسین خواهند بود که مثلا جان فورد و فيلمهاي او هست ؟ اين مثال درباره هيچكاك نيز صدق مي كند. خصوصا با توجه به عنايت ويژه شهيد آويني به آثار او كه در قالب چاپ كتابي "عظيم الجثه" درباره او توسط حوزه هنري نمايان گشت. (البته اشكال منتقدان سنتي آويني به چاپ اين كتاب اين بود كه حوزه هنري كتابي "به اين بزرگي" درباره شخصیتهای مذهبی و دینی هم چاپ نكرده بود چرا هيچكاك ؟ اين هم البته به جاي خودش سوالي است!) منظور اينكه همه مي دانيم هيچكاك اصالتا انگليسي بود و به آمريكا مهاجرت كرد. سوال اينجا است كه آيا "مردم جهان" (يا در واقع شهيد آويني) هيچكاك را مي ستايند چون به شدت آمريكايي است و از هويت "اصيل" انگليسي خود فاصله گرفته است؟
به نظر مي رسد اين نواقص در ديدگاه آويني و خصوصا برخي همكاران منتقدش كه اصرار داشتند از مفهوم "سينماي ملي" در برابر "سينماي اسلامي" دفاع كنند و حتي آويني را نيز مخالف مفهوم سينماي اسلامي بدانند ناشي از نوع تلقي ذاتگرايانه ((Essentialist و همگن (Homogeneous) آنها از مفهوم ملت و مليت است. چنين تلقي هايي از اواسط دهه هشتاد ميلادي با انتشار آثار و تحقيقات مورخان و نظريه پردازاني چون هابزباوم (Hobsbaum)، گلنر (Gellner) و خصوصا بنديكت اندرسون (Bennedict Anderson) پيرامون پروژه هاي مدرن "اختراع سنت" (Invention of tradition) ، "ملت سازی" (Nation Building) و "توليد هويت ملي" (Production of national identity) ديگر از اعتبار چنداني برخوردار نيست. در حوزه مطالعات سينمايي نيز اين تحولات منجر به ظهور نگرشهاي تازه اي در باب مفهوم "سينماي ملي" گرديد كه در آثار افرادي چون آندرو هيگسون، استفن كرافتس، فيليپ روزن و ديويد ويلمن منعكس گشت و نگرشهاي كلاسيك نسبت به مفهوم ظاهرا بديهي "سينماي ملي" را با چالشهاي تازه اي مواجه ساخت. با نگاهي به آثار اين نظريه پردازان به خوبي مي توان فهميد كه مفهوم "سينماي ملي" نيز همان اندازه مي تواند ايدئولوژيك باشد كه مفهوم "سينماي اسلامي" و اساسا فرايند تاريخي شكل گيري مفهومي مانند "هويت ملي" با الگوگيري مستقيم از "هويت ديني" براي قداست بخشي و القاي مفهوم جاودانگي و ايجاد تلقي مبدا و مقصد مشترك براي اعضاي "ملت" همراه بوده است. ملاحظه برخي ادوار تاريخ سينما (در كشورهايي مختلفی از فرانسه و ایتالیا و آلمان گرفته تا مصر و كره جنوبي و برخي كشورهاي آمريكاي لاتين) نشان مي دهد كه در بسياري موارد "ملي گرايي" بهانه اعمال بیشتر کنترل دولتی بر سینما و گسترش محدوديت ها بر آن بوده است. لذا پيش فرض "رهايي بخش" بودن مطلق مفهوم "سينماي ملي" فرض صحيحي نيست. و اساسا اگر به تعبير آويني و دوستان سينما ظرفي نيست كه هر مظروفي از جمله اسلام در آن بگنجد، چگونه است كه اين سينما مي تواند ظرف "هويت ملي" بشود؟
در پايان اين را هم بگويم که بسیارند جوانان مسلمانی که اگر شهادت آوینی نبود هرگز گذارشان به حوزه فرهنگ و هنر نمی افتاد. با وجود بنيادهاي اساسي و مهمي چون نداي "ما با سينما مخالف نيستيم " که امام خمینی (ره) پی ریخته بود، گويي ريخته شدن خون يك شهيد لازم بود تا سینما – این سوغات فرنگ – از منظر بسیاری از خانواده های ایرانی و مسلمان واجد مشروعيت فرض شود. شاید بتوان گفت که این بزرگترین برکت خون آوینی برای انقلاب اسلامی بود. به گمان من با ورود همين نسل جدید به حوزه فرهنگ و هنر و طي طريق و رشد طبيعي آنها است که انقلاب اسلامي مي تواند نويدبخش آينده اي در عرصه فرهنگ و هنر باشد. اگرچه با نگاهي به سينماي پس از انقلاب مي توان نمونه هاي درخشاني از رويش ها مشاهده كرد، اما تا فصل ثمردهي کامل راه درازی در پیش است که جز با تلاش صبورانه و آگاهانه طی نمی شود. آويني راهي را طی می کرد كه بايد مجدانه ادامه يابد نه آنكه با اتكا و اكتفا به او متوقف شود.
