دستهای نا پیدا
منیره محمدی فر (انجمن به سوی فردا تربت حیدریه)
می خواهم از چیزی برایتان بگویم که دلم نیامد تنها خودم بدانم ، دوست دارم شما را هم به این بینش و بصیرت میهمان کنم . بعد از خواندن این کتاب ، برق تعجب بود که تا ساعت ها در چشمانم موج می زد ، گویی سطلی از آب یخ بر سرم ریخته باشند ، انگار که از یک خواب عمیق بیدار شده ام . رسالتی سنگین را بر شانه هایم احساس می کنم ، حلقه ی اشک سرگردانی که از اندوه جهل و نادانی در چشمانم بی قراری می کند ، تازه فهمیدم که به عنوان یک جوان چقدر ارزشمندم و در چه جایگاهی قرار گرفته ام . به دعوت دوستی کتابی را گرفتم با عنوان دست های ناپیدا .
این کتاب خاطرات یک جاسوس انگلیسی است در کشورهای اسلامی . تمام ظرافت ها و جزئیاتی که بیگانگان بر آن نظر دارند و برای آن برنامه ریزی می کنند ولی ما ساده و سطحی از کنار آن می گذریم ، آنچه خود داریم بی ارزش می پنداریم ، در حالیکه آنها حاضرند برای نابودیشان بهای هنگفتی را بپردازند . آنها حتی برای نابودی یک نفر ، در یک روستا ، یا یک محله ی دور افتاده مجدانه تلاش می کنند و باور دارند که آن یک نفر اگر ملحد و بی دین شود در آینده خواهد توانست مردمان دوست ، همسایه ، روستا ، شهر و حتی یک کشور را نسبت به دین و اسلام و قرآن بدخواه و بد بین کند .
اعترافات این مزدور انگلیسی در کتابی جمع آوری شده به نام دست های ناپیدا ، که توصیه می کنم آنرا حتماً بخوانید . در تمام مدتی که مشغول خواندن این کتاب هستید به این فکر می کنید که در قرآن و اسلام چه گوهر و چه قدرتی نهفته است که آنها از اشاعه ی اسلام و آموزش قرآن چنین هراسناک اند و سخت در تلاش اند تا آنرا برای ما وارونه جلوه دهند و در حالیکه خود به بهای سوختشان سخت محتاج اند و چرخ های اقتصادیشان در حال ایستادن است و توان و قدرتشان رو به رکود است ، حاضرند از سرانه ی افرادشان کم کنند و بر هزینه های ملیاردی من و تو بیافزایند .
پس من و تو خیلی ارزشمندیم . از نفتی هم که همه بر سر آن دعوا دارند هم قیمتمان بالا تر است . آنها برای رسیدن به یک هدف پست و پوچ مادی چه رنج ها که تحمل نمی کنند ، این مرد بیگانه زبان عربی را چنان آموخته و مسلط شده که هیچکس به او حتی شک نمی کند ، و حالا امروز من و شما فقط نام مسلمانی را با خود یدک می کشیم ، کی حاضریم وقت صرف آموختن کنیم برای دفاع از آرمانهایمان؟
در حالیکه هدف ما صد برابر با ارزش تر از اهداف پست و مادی آنهاست . این مرد انگلیسی چنان بر آیات قرآن مسلط شده و آنها را زیرکانه در برابر سوال ها و فلسفه ها به کار می گیرد که من حقیر از کم کاری و جهل خودم نسبت به دینی که ادعای آنرا دارم شرمنده شدم . از اینکه قرآن را مثل یک غریبه در گوشه ی خانه هایمان جا داده ایم ، ولی افسوس و صد حسرت که شبی یک آیه از آن را حتی نگاه کنیم ، اما آنها قرآن را خواندند و فهمیدند چه برنامه ی عظیم و جاودانه ای است و برای همین در صددند تا ما را از آن دور کنند و اما داستان مستر همفر :
از زبان خود این جاسوس :
در آن مغازه با جوانی به نام عبدالوهاب آشنا شدم ، او جوانی بسیار بلند پرواز و تند خو بود و از حکومت ناراضی . به این ترتیب من گمشده ای را که دنبالش بودم را یافتم . قوی ترین رابطه ها را با او ایجاد کردم ، همواره او را تشویق می کردم و می گفتم اگر پیامبر زنده بود تو را جانشین خود می کرد . امیدوارم اسلام به دست تو احیا شود . تصمیم گرفتم با محمد قرآن را تفسیر کنیم .
من می خواستم او را در دام بیندازم و او هم با قبول نظرات من می خواست اثبات کند که فرد صاحب رأی و آزاد اندیشی است . یک بار درباره ی حرام بودن شراب با او صحبت کردم ، او هرچه به آیات استدلال کرد من رد کردم و گفتم : تمام خلفا از یزید و معاویه گرفته ، همه شراب می نوشیدند یعنی همه ی آنها گمراه بودند و تو در راه درستی . آنان که به کتاب و سنت خدا از من و تو نزدیک تر بودند . تازه عمر هم شراب می خورد . اگر شراب حرام بود پیامبر او را کیفر می داد .
مجازات نکردن پیامبر یعنی حلال بودن شراب . من گفتم : اگر شراب مست کننده نباشد ممنوع نیست . او در جواب گفت : من هم شنیده ام بعضی ها مستی آن را با آب رفع می کنند . کمی او را نرم کردم و بعد از صفیه ( زنی که به درخواست من به عقد موقت عبد الوهاب در آمده بود و تحت پوشش وزارت مستعمرات انگلیس بود و کارش فساد جوانان بود ) خواستم که به او شرابی سخت بیاشامد تا به این ترتیب ترس انجام کار های خلاف شرع را در او از میان ببرم . و در این کار من و صفیه موفق شدیم . و روز بعد در او آثار رخوت و سستی را دیدم و خشنود شدم . یادم آمد از سخنی که وزیر مستعمرات انگلیس به هنگام خداحافظی به من گفته بود . او گفت : ما اسپانیا را بات زنا و شراب از مسلمانان گرفتیم . باید بکوشیم دیگر کشور ها را با همین دو نیروی بزرگ فتح کنیم . مدتی گذشت ، روزی به او گفتم نماز واجب نیست . برافروخته شد و گفت : چگونه ؟
گفتم : خدا می گوید نماز را به یاد من به پا دار . پس اگر هدف از نماز یاد خداست می توان به جای نماز در وقت اذان به یاد خدا بود . عبد الوهاب سکوتی معنا دار کرد و من قلباً از این سکوت خشنود شدم و آنقدر در این نظر اصرار کردم تا بلاخره دیدم جدیتی در نماز ندارد . گاهی می خواند و گاهی نه . بویژه نماز صبح که بیشتر مواقع نمی خواند .
شبها تا نیمه با او بحث می کردیم و بیدار می ماندیم و او صبح از برخاستن برای نماز صبح ناتوان می شد . اینگونه من به تدریج رخت ایمان را از او به در کردم . هر ماه نتایج را برای وزارت می نوشتم و پاسخ آنها به اندازه ی کا فی مرا خشنود می ساخت تا اینکه یک روز صبح به او گفتم : دیشب پیامبر را در خواب دیدم . اوصاف پیامبر را چنانکه در کتابها خوانده بودم برایش وصف کردم و گفتم : پیامبر بر یک صندلی نشسته بود و در اطرافش گروهی از عالمان بودند ، هیچ کدام را نمی شناختم . تا آنکه تو وارد شدی و چهره ات نورانی بود ، هنگامی که نزدیک شدی پیامبر به احترام تو برخاست . و چشمان تو را بوسید و گفت : محمد ، تو هم نام من و وارث دانشم و جانشین من در اداره ی امور دین و دنیا هستی . تو گفتی : ای پیامبر از بیان دانشم برای مردم می ترسم . پیامبر گفت : نترس که تو بلند مرتبه ای .
محمد وقتی این خواب را شنید از شادی گویی به پرواز در آمده بود . بار ها از من پرسید ، واقعاً آن خواب را دیده ای ؟ و من مدام تصدیق می کردم و به او اطمینان می دادم . او از همان روز از اعمال و گفتار و رفتار خلاف دین باکی نداشت و به ضن این که فرستاده ی پیامبر است ، آشکارا در محافل خلاف دین حرف می زد و عمل می کرد و به این ترتیب انحراف اخلاقی و رفتاری عبد الوهاب برگ برنده ای در پرونده ی سوابق کاری من شد .
دوستان من آنچه خواندید فقط بخش کوچکی از گستاخی های بزرگی بود که در حق ایمان و اسلام شده است.
مطالعه ی عمیق این کتاب ، دید باز تر و افق وسیع تری را پیش روی شما قرار می دهد . اگر بدانیم و آگاه باشیم که اسلام الماسی است گرانبها و امانتی است در دست مسلملنان ، به هر بیگانه ای حتی اجازه ی نگاه کردن به این گوهر را نخواهیم داد چه رسد به اظهار نظر ، تفسیر و تفتیش عقاید مردمان مسلمان .
یقیناً تو در محکمه ی قضاوت خود به این حقیقت رسیده ای که ما راهی سخت پیش رو داریم . گردنه ی صعب العبور برای صعود به سعادت که دشمن با نگاه نافذش در آن کمین کرده . کوچکترین لغز ش و خطای من و تو ، بزرگترین روزنه ی امید است برای دشمنان .
